تبليغاتX
سپـــــــردمت دســـــــــت خــــــــــدا

































سپـــــــردمت دســـــــــت خــــــــــدا

 

سلام دوستای گلم خوبید؟

براتون ارزو میکنم که خوش وخرم باشید و لباتون همیشه پر از خنده باشه.

امروز اومدم برا یخداحافظی دارم میرم  یه جای دور خودمم نمیدونم کجا ولی رفتنی باید بره .....

شاید یه مدت از این اطرافم از ادمای دور و برم دور بشم تا بفهمم کجام دارم چکار میکنم....

اتفاق خاصی نیوفتاده وای از این کلمه متنفر شدم اینقدر که گفتم بدم خوبم روزا میگذره میخوام یه راه دیگه رو امتحان کنم.

اخ که چه خوب میشد همه چیز عوض میشدا اونوقت من خودم زندگیمو انتخاب میکردم.

شاید یه مدت برم با  بابام ارمنستان یکم حال و هوام و عوض بشه البته بعدی میدونم محمد بزاره برم البته قبل امتحان دانشگاه باید برگردم اما هنوزم نمیدونم میخوام چکار کنم

اما بچه ها شاید دیگه نیام اینجا اخه دیگه دفتر خاطرات من تموم شد اخه عشق منم تموم شد و من دیگه اون دختر کوچیک خونه بابا نیستم چون زندگی من عوض شد یعنی خودم عوضش کردم پس دیگه باید برم مثل همه اونای که میانم و میرن

به فرزاد عزیزم که بهترین داداش دنیا برام بود همه چیزو تا حدودی گفتم امیدوارم من و حلال کنید برام خیلی روزا داره سخت میره داداش فرزاد من به حرفت گوش ندادم و بدترین کار دنیا رو کردم اما امیدوارم خدا منو ببخشه

من از همه شماها چیزای خوبی یاد گرفتم از همتون عشق و لطافت و خنده و شادی و یاد گرفتم امیدوارم منم تونسته باشم به شماها یه چیز یاد داده باشم.

اما یه  نصیحت دارم برای همتون البته شاید من اهلش نباشم ولی من  میگم اگه یه روزی عاشق شدید به هیچ عنوان عشقتون و از دست ندید نذارید که بره و خودتون تنها بمونید غرور بدترین و کاذبترین چیز دنیاست غرور بشکنید و بهش بگید نره چون بدون اون میمیرید یه روزی یه نفر بهم گفت روزی متوجه میشی که غرورت بدترین چیز دنیاست اما من درکش نکردم ولی الان چند ساله دیگه هیچ غروری ندارم ولی دیگه عشقی ندارم  که بهش بگم بمون........................

بچه ها دوستوت دارم یه عالمه اما باید برم دیگه جای تو این جا و پیش این ادما ندارم من همتونو بخدا میسپارم تو اینجا خیلی دوستای خوب پیدا کردم اما من لایق این دوستی با اونا نبودم منو ببخشید

میخواستم اینحا رو حذف کنم اما دلم نیمود اخه اینجا خاطراتمو نوشتم اما شاید روزی به درد یکی خورد شایدم دوباره برگشتم هنوزم نمیدونم...........

 

میبوسمتون و همیشه دوستون خواهم داشت

فرزاد الهه عزیزم نازی گلم و سعید  عزیز والن اجی نفس جون مریم مهتاب گلم و ....  همه همه  دوستام عاشقتونم براتون  بهترین ها رو میخوام

خدانگهدار

تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391سـاعت 18:48 نويسنده ونــــــــــــــدا| |

 

از روز اول عید که رفتم مسافرت همراه من بود تاخود روز ۱۵ حدود ۱۵ روزباهم بهترین روزا رو داشتیم و گذروندیم باورم نمیشد که اینقدر خوشحال و شاد باشم . هنوزم نمیدونم چطور شد چی شد که من و اون کنار هم بدون هیچ مزاحمی روزا رو سرکردیم...

شاید همه کارام اشتباه بود شاید من خیلی اشتباه بزرگی کردم که اینکارا رو کردم اما دست خودم نبود عشق زندگیم مرد زندگیم کسی که چند سال پیش کنار هم روزا رو گذروندیم کسی که همسرم بود همبسترم بود کسی که بخاطرش حاضر بودم جونم و بدم و فقط کنارش بمونم  اما همین روزگار نامرد اونو ازم جدا کرد...

حالا بماند که چی شد همتونم میدونید اما امسال تمام روزا منو محمد جواد کنار هم موندیم. شاید از نظر شما ها من خیلی ادم بدی باشم شایدم خیلی گناه کار اما بخدا اینطور نیست چون تمام مدت حسی که بهش داشتم و پنهون کردم و باخودم گفتم محمد دیگه ماله من نیست.

جریان و همشو تو ادامه مطلب مینویسم تا بخونید.....


ادامـه مطـلب
تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391سـاعت 12:39 نويسنده ونــــــــــــــدا| |

سلامممممممممممممممم به بهترین دوستای گلم خوبین بچه ها؟

وایییییییییییییی فکر نکنید از یادم رفتها سال نوتون با تاخیر زیاد مبارک امیدوارم بهترین سال رو اغاز کرده باشید و بهترینهابه سمت شما و خانوادتون و عشقتون بیاد.

خیلی شرمنده دیر اومدم اخه من از اول عید تا خود روز ۱۵ تو سفر بودم بعدشم اومدم درگیر عید دیدنی و این حرفا بودم و امروز اومدم نت دیدم وای چقدر کامنت برام اومده و چقدر دوستای گلم بهم لطف داشتن.

بچه ها امسال خیلی بهم خوش گذشت باورتون شاید نشه اما امسال یکی از بهترین سال ها  برام بود .

اگه بشه همه رو سر فرصت براتون تعریف میکنم یعنی براتون میگم که کجا ها رفتم و کی ها رو دیدم

راستی به همه گفتم که ۲۳ منتظر یه خبرم و میخوام بگم دیروز اون خبر خوش و گرفتم.

بچه ها من بهتون نگفته بودم تو برج ۱۲ من یه عمل انجام دادم دوباره از هونجا که قبلا مریضیم در درمان کرده بودم بعد یه  عمل جوابش رفته بود پاتولوژی که بعد اومدن جوابش دیرزو رفتم دکتر و بهم گفت که چیزیم نیست و خوبم این برام بهترین خبر دنیا بود اینکه  حتی اگه فکرشم میکردم که دوباره مریض شدم منو دیونه میکرد اما خدارو شکر همه چیز خوب پیش رفت و من سلامتیمو بازم بدست اوردم.

نخواستم بهتون بگم که یه وقت ناراحت نشین ولی خدارو شکر دیگه همه چیز تموم شد.

خب دیگه چه خبرا؟ خوش میگذره اینقدر دلم براتون تنگ شده بود که نگو

ایشالله بتونم جبران کنم. راستی میخوام اتفاقای که تو سفر افتاد و براتون سر فرصت بگم تا بدونید چی شد و کی ها رو دیدم ولی اینبار خیلی بهم خوش گذشت.

دوستوت دارم بیادتونم

 

تاريخ یکشنبه بیستم فروردین 1391سـاعت 13:13 نويسنده ونــــــــــــــدا| |

 

سلاممممممممم دوستای گلم خوبید؟

دلم برای همتون تنگ شده بود خیلی زیاد ببخشید دیر به دیر میام اخه یه مقدار درگیر کارای جدید بودم

امسال دانشگاه دوباره شرکت کردم میخواستم برای کارشناسی ارشد درس بخونم اما پشیمون شدم یعنی دیگه نمیخوام با مدرکم برم سرکار. واسه همین دانشگاه علمی کاربردی شرکت کردم و قبول شدم رشته مدیریت البته رشته خودم حقوق و بیشتر دوست داشتم اما بخاطر یه سری مسائل دیگه نخواستم برای مدارج بالاتر درس بخونم خدا رو شکر محمدم خیلی عوض شده یعنی بعد ماجرای بچه ها به خودش اومده و دیگه کمتر باهام کار داره....

از اونطرف درگیر ثبت نام بودم  و از طرفی درگیر کار خونه برای عید بودم و  الانم دیگه بیکار شدم و در خدمت شما ها هستم.

خیلی دلم برای تک تک شماها تنگ شده بود کلی حرف داشتم براتون بزنم اما فقط تو یک کلام میخوام بگم همه چیز خوبه خدا رو شکر میکنم  امیدوارم این روی سکه برام خوش شانسی و خوبی بیاره.

بچه ها برام دعا کنید مثل همیشه احتیاج به دعاهاتون دارم یه مرحله سخت دارم میگذرونم نمیخوام بهتون بگم که ناراحت بشید اما تا ۲۳ فرودین همه چیز معلوم میشه ازتون میخوام برام دعا کنید.

اگه همه چیز خوب بود براتون میگم اما اگه بد نه ....اصلا نمیخوام بهش فکر کنم

دوستون دارم اومدم بهتون بگم همه چیز فعلا خوبه ببخشید بهتون کم سرزدم

سعی میکنم بهمتون خبر اپ جدید و بدم

میبوسمتون

تاريخ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390سـاعت 12:56 نويسنده ونــــــــــــــدا| |

دلم باران میخواهد...

و چتری خراب...

و خیابانی که هیچ گاه به خانه تو نرسد!

 

 

 

 
 
تاريخ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390سـاعت 16:42 نويسنده ونــــــــــــــدا| |

اصلا نميدونم چي بايد بهتون بگم امروز اينقدر نارحتو غمگينم که هيچ کس و هيچ چيز نميتونه ارومم کنه
اره ميدونم شما ها ديگه خسته شديد چه برسه به خودم باورم نميشه من اينهمه مشکل داشته باشم من نميدونم هنوز دارم تاوان چي و پس ميدم که اينقدر با مشکل روبه رو ميشم
زماني  که اصلا انتظارشو نداري همه چيزيتو  ميبازي زندگي من شده مثل اين ادماي قمار باز که معلوم نيست کي برنده است و کي بازنده
اخه خدا چرا اينقدر با من بازي ميکنيئ اينقدر غرق بازي با من شدي که فراموشت شده من يه ادمم يه ادم که خيلي ميتونه ضعيف باشه بايد يکم بازي و به نفع من تموم کني
اون از 8سال پيش که عشقم زندگيم و بخاطر سرطان از دست دادم و هرروز تا حتي الان دارم عذاب اون دوري رو ميکشم
تو منو بيمارم کردي من و از دنياي دخترونم دور کردي و وارد مشکلات سخت کردي ميدوني اونروزا ميگفتم خدا ميخواد منو يه زن يه کوه يه قدرت بسازه کسي که با مشکلات بجنگه اونروزا دلم ميخواست مثل همه دختراي هم سن و سالم بگردم خوش باشم از ته دل داد بزنم و بخندم اما تو يه درد خيلي  سنگين بهم دادي وقتي فقط 17 سال کمتر داشتم سرطان و وارد زندگيم کردي چيزي که حتي يه لحظه هم فکرشو نميکردم اونروزا بدترين روزا بود ولي به رو خودم نيووردم  خودم و يه ادم محکم نشون دادم همه اشک ميريختن و من ميخنديدم همون روزا هم عشقمو بخاطر همين مريضي از دست دادم دوباره خوبم کردي و من رفتم و غرورم و شکوندم و باهاش موندم و تو بازم منو بازي دادي و بعد 1سال که حتي زنشم شدم بيماري و بهم برگردوندي و اين بار من نتونستم بمونم تو اون و ازم گرفتي اما شکايتي نکردم فقط اشک ميريختم که چرا؟ اما تو بازم بهم گفتي صبور باش روزاي خوب هست من منتظر روزاي خوب بودم گرچه دلم با عشقم بود سالها رفت و تو منو دوباره وارد يه بازي کردي خيلي بي هدف بي عشق پاي سفره عقد مردي نشستم که حتي علاقه اي بهش نداشتم  روزا ميگذشتو عذاب من چند برابر بود هر روز درگيري و کتک ،باز نگات کردم تو بهم گفتي صبور باش صبور

هرروز با غم گذشت با درد يه روز اومدم ازش جدا بشم تو بهم يه بهانه واسه موندن دادي چيزي که تحمل اين همه سال عذاب و داشته باشه  روزا دلخوش براي ديدن فرزندام بودم  تو به من 2تا دوقولو داده بودي با خودم گفتم ديدي وندا بلخره بعد هر سختي اسايشش اومد خدا بهت داره اولاد ميده داري مادر ميشي با خودم ميگفتم اين منم که لياقت مادر شدن پيدا کردم؟
اما تو ؛ تو بازم با من بازي کردي تو باز من و درگير کردي آخه تو بگو اين عدالت کجاست اين همه خوشي تو اين مدت دود شد و رفت
اره گفتم که زندگي من مثل يه ادم غمار باز شده که نميدونه ايا امروز برنده است يا نه بازنده
اما من ميگم بازندم ديگه بازنده
وقتي شنبه اون درد و تو بدنم حس کردم و خون ريزي  کردم خيلي نگران شدم سريع رفتم دکتر بهم گفت چيزي نيست  اين اتفاق ممکنه از هر چند نفر يکي اينطور بشه وقتي از در بيمارستان با خوشي گذشتم ديگه باورم شد چيزيم نيست  اما فردا صبحش حدود ساعت 9 ديدم واقعا غرق خون شدم و ناي براي راه رفتن ندارم و سريع زنگ زدم به ويدا تا بياد وقتي اومد باورش نميشد سريع منو بردن بيمارستان اما چرا ؟
هنوز جواب غربالگري نيومده بود که اصلا بفهمم حال کوچولوها خوبه يا نه؟
که اينطور شد حدود ساعت 11 من بردن تو اطاق و بعد بيهوشي موضعي بچه هام اون بهترين ها زندگيم که قرار بود برام نويد خوشي و خوشحالي باشن و از دست دادم و سقطشون کردم
داغونم کرد و فقط داد ميزدم و درد داشتم و ميگفتم نميخوام اينطور بشه خيلي درد داشتم  اما درد قلبم از هر چيز ديگه اي بدتر بود
من از اين بازي خسته شدم ديگه کم اوردم وقتي خانوم دکتر لطيفي منو معاينه کرد و بعد سقط يه مدتي اونجا موندم و بعد منو فرستادن خونه
بهم گفت که اين بچه ها چه امروز و چه  4 ماه ديگه بايد سقط ميشدن وقتي دليلشو پرسيدم دکتر بهم گفت اينا همش بخاطر بيماري  که داشتم اينا يه عوارضيه که براي  بعضي ها پيش مياد بهم گفت اين بچه ها رشد کافي نداشتن جواب غربالگري رو هم که خارج نوبت انجام دادن و فهميدن اصلا بچه ها دچار مشکل بودن دچار يه سندروم بودن که اصلا نفهميدم چي ميگفت من  فقط اشک ميريختم و گريه ميکردم بعد 4 ساعت بستري تو کلينيک سقط منو فرستادن خونه تمام مدت اشک ميريختم محمد نگام ميکرد دلم ميخواست يه چيزي بگه اما سکوت کرد اون منو مقصر ميدونه  اخه من چرا اينقدر بدبختم
 محمد از همون ظهر که اومديم خونه ديگه رفت بيرون تنهام گذاشت منو با اينهمه درد ترک کرد
پس من چکار کنم خدا تو بگو؟
اين بازي براي من ديگه سخت شده اينبار نميتونم مثل هميشه بگم من يه ادم قوي هستم چون تو کمرم و شکوندي چون تو قدرتمو گرفتي
تنها دلخوشيم بچه ها بود اسمشون و ميخواستم پارسا و پرنيان بزارم البته شايد هردو دختر بودن يا شايدم هر دو پسر الهي من بميرم که بچه هام به تشخيص جنسيتم نرسيدن
کاش يکي بيدارم کنه بگه پاشو وندا تو خوابي
اما نه خواب نيستم بيدارم و بيدار و دارم زجر ميکشم
شما بگيد حق من اينه؟ شما بگيد من الان بايد چکار کنم چطور زندگي کنم
اون بچه ها براي من حکم همه چيز بودن اونا ميتونستن زندگي و شادي و به من برگردونن چيزي که اين مدت ازش دور بودم
و امروز دوباره همون ونداي سابق شدم همون که ميخواد همين امروز بميره
اصلا ناي نوشتن ندارم اصلا نميتونم به کسي خبر بدم اپ کردم فقط ميخواستم بنويسم تا يادم بمونه که خدا چنين روزي منو دوباره بازي داد و. خواست ببينه من چقدر محکمم
اما اي خداااااااااااااااااااااااااا دارم داد ميزنم و ميگم من بريدم بيا منو ببر  ديگه خستم خسته

   بچه ها ميخوام بگم منو ببخشيد که ناراحتتون کردم اما نميتونم بگم چون خيلي خودم خرابم اينقدر خراب که حتي کسي نميتونه درکش کنه
هر روز که ميگذره اين حس حقارت و تنهاي داره منو خفه ميکنه خيلي داغونم به خدا به حد اخر رسيدم اخه اين همه بدشانسي نميدونم واسه چيه؟
روزا داره مير و من هنوز هم کاري نکردم هنوزم زندگيم ثابته تنها دلخوشيم بچه هام بود که اونا رو هم از دست دادم
شايد ديگه نميام اينجا بنوسيم شايدم بيام و ديگه از زندگيم ننويسم نميدونم قراره چکار کنم فقط ميدونم بايد فکر کنم فکر که دليل اينهمه بدبختيه چيه
شايد بايد اصلا به اين دنیاي بد پا نميذاشتم کاش هيچ دنياي هيچ ادمي و هيچ چيزي انتظار منو نميکشيد کاش  هيچوقت پا به اين دنيا نميذاشتم
اما اين همه کلمه اي کاش به چه دردم ميخوره
يکي از دوستام بهم گفت من و 2 بهمن تنها نذار اخه اونروز بدترين روز زندگيمه بهش قول دادم کنارش باشم و مثل بهترين دوستش باشم و براش يه تکيه گاه باشم تا غم درونشو فراموش کنه اما امروز ميخوام بگم دوست عزيزم از اين به بعد 2 بهمنم براي من بدترين روز زندگيم شد  و تلخترين
پس بيا باهم غمامون و تقسم کنيم....
بچه ها ديگه چي بنوسم اگه ديگه نيومدم بهتون سر بزنم ديگه ناراحت نشين شايد هرگز نيام اينجا هنوزم خودمم نميدونم
دلم ميخواست از اينجا از اين هواي مسموم  دور باشم جاي نباشم که بهم نگاه کنن و بهم بفهمونن که اينا همش تقصير من بوده منم يه ادمم من هرگز نميخواستم بچه هامو از دست بدم .......
 

تاريخ پنجشنبه ششم بهمن 1390سـاعت 11:41 نويسنده ونــــــــــــــدا| |

پروردگارا از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار....
به اندازه یک نگاه...
به اندازه یک لبخند....
تا به یاد داشته باشیم که روزی عاشق هم بودیم


سلام به بهترین دوستای خودم که واقعا تو دلم جا دارن اول از همه باید بابت تاخیرم عذر خواهی کنم و اینکه بگم دیگه همچین چیزی پیش نمیاد چون بهترین دوستم امین گل که برام بهترین برادر تو این دنیاست اومد کامپیوترم و درست کرد و من و از این همه انتظار برای دیدن شما نجات داد و الان دیگه مشکلی ندارم.

امین جان داداش جون ممنون از همه دلسوزیات واسه من.

خب بریم سر اصل مطلب امروز اومدم دیدم وای که چقدر دوست جدید پیدا کردم خیلی خوشحال شدم باید  به فاطمه عزیز و قوی گنگ و نازی عزیز خوش اومد میگم امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم.

از سعید عزیز (عشق جاوید) مهتاب ، مهسا ، مترسک ،زیتون و الن و حسام عزیز تشکر کنم .

فرزاد فکر نکن تو رو از یاد بردم تو الهه فعلا اینقدر سرتون شلوغ شده که مار و از یاد بردید... شوخی کردم عزیزم  بیاد همتون بودم و از همتون ممنون.

اگه کسی و از قلم انداختم من و ببخشید و بهم بگید ..

خلاصه از خودم بگم من و کوچولوها خوبیم البته به ظاهر دیگه نمیخوام  مشکلام بگم آخه چه فایده داره نه مشکلی با محمد رضا ندارم خوبیم میگذرونیم اما کوچولوها تو اوضاع خوبی نیستن اگه اینطور باشه نه نمیخوام بهش فکر کنم که بخوام از دستشون بدم چون نمیتونم ....

اما الان رفتم تو 4  ماه ولی بچه ها رشد کافی نداشتن و با کندی ضربان قلب مواجه شدن  دکترا میخوان منو اروم کنن اما نمیتونم چند روز دیگه باید برم بیمارستان صارم نمیدونم کسی میشناسه یا نه ولی بزرگترین مرکز زنان و زایمان تو اکباتان هستش میترسم اما اینبار یاد گرفتم توکل کنم....

خیلی داغونم خیلی اما کاری ازم بر نمیاد دارم تلاش میکنم و توکل ....

بگذریم ناراحتتون قول دادم نکنم اومدم بنویسم تا نگران نباشید .

دیگه نمیتونم بنویسم انگار باید بیام اینجا تا اروم بشم برام دعا کنید

دوستون دارم بیادتونم


سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟



تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390سـاعت 19:20 نويسنده ونــــــــــــــدا| |

 

سلام بچه ها خوبین؟

باید بهتو ن یه خبر بدم اینکه من دیگه چند روز در میون میام نت یعنی فعلا اینطوریه آخه سیستمم خراب شده واسه همین نمیتونم بیام

الانم اومدم کافی نت تا بهتون بگم اگه دیر به دیر اومدم به وبتاتون ناراحن نشینا نگید وندا بی معرفته نه به خدا شما ها تو قلبم جا دارید.

براتون بهترین ها رو میخوام دوستون دارمممممممممممم

تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390سـاعت 10:56 نويسنده ونــــــــــــــدا| |

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممم دوستای عزیزم خوبین؟ واییییییییییییی که چقدر دلم برای همتون تنگ شده بود اینقدررررررر دلم میخواست زودتر بیام اینجا و اپ کنم و بهتون سربزنم که خدا میدونه و بلخره اومدمممممممممممممم

این چند روز که نبودم کلی اتفاق برام افتاد که دلم میخواد همه رو براتون بگم اما میترسم خسته بشید اما خب من که به حز شما ها دوست دیگه ای ندارم اینجا خونه منه ، خونه شما جای که من میام مینویسم و شماها از ته دل کنار من میمونید و با من حرف میزنید همتون و دوست دارم.............

اومدم اسم دوستام بنویسم اما انقدر دوستای خوبم زیادن که نمیدونم اسم کدوماشونو بنویسم از همتون ممنون که بهم سرزدید و اینکه باید بگم من تو اپ قبلیم دوستام گفتن چرا بهشون خبر ندادم باید بگم شرمنده اینقدر هول هولکی شد که نشد به همه خبر بدم اما چشم از این به بعد به همتون خبر میدم .

خب بریم سر مسافرت من و محمد رضا:

دوشنبه صبح من و محمد رفتیم سمت ساری (قائمشهر) آخه برادر شوهر من اونجا زندگی میکنه قرار شد چهارشنبه بعد شب یلدا بریم خونه عموم و تا جمعه بمونیم و بعد برگردیم اما برنامه ها عوض شد .

چون من روز سه شنبه خیلی درد تو قسمت پهلوهام داشتم همونجا رفتم دکتر و برام دارو نوشت و چون من بدنم قبلا پیوند شده نباید حتی سرما بخورم که عفونت وارد بدنم بشه اما کلیه هام عفونت کرده بود (البته چیز مهمی نبود نگران نشید.) واسه همین دیگه محمد گفت نریم بابلسر و بخاطر همین موضوع دیگه پنچ شنبه برگشتیم تهران ....

روز جمعه محمد اصرار کرد که بریم خونه مامانم منم که میدونستم محمد جواد اونجاست گفتم نه نمیخواد من حوصله ندارم خلاصه کلی مخالفت کردم اما با اصرار و یکم بگو مگو رفتیم خونه مامانم تمام راه دلم شور میزد نمیخواستم برم اونجا محمد و پرستو رو ببینم نمیدونم اونا با چه روی اومدن خونه مامان

خلاصه وقتی رسیدیم اینقدر ضربان قلبم تند میزد که احساس میکردم داره قلبم از سینه در میاد همه حس عشقو و تنفرم رو تو این سالها تو قلبم نگه داشته بودم حالا دوباره من با خاطراتم رو به روی هم ایستادیم خدایا چیکار کنم ؟

وقتی در باز شد و رفتم تو خونه محمدرضا رفت سمت بابا اینا تا سلامی بکنه بیچاره مامان همش نگران من بود اصلا فکرشو نمیکرد ما برگشتیم وقتی پرستو رو دیدم نگاش کردم بعد سلام و رو بوسی کردن محمد جواد و دیدم شاید مسخرم کنید یا اصلاحال منو نفهمید اما اگه یه روزی به نفر که تمام زندیگتون بود و بهترین سالهای عمرتون و بایادشو عشقش زندگی کردین رو ببینید چه حسی دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تمام خاطرات این مدت مثل یه فیلم رد شد بهش سلام کردم بعد حال و احوال پرسی نشستم یه گوشه و همش خودمو به اون راه میزدم که خوبم وقتی صدای یه بچه اومد و پرستو رفت اوردش دیدم وای چه دختر نازی دارن خدایا خیلی خوشگل بود شبیه محمد بود خیلی خوشگل....

داشتم بهش نگاه میکردم دیگه محمد اون پسر بچه ای که من عاشقش بودم نبود حالا یه مرد خیلی کامل شده بود یه مرد متاهل و با یه زندگی کاملا متقاوت حتی حرف زدنشم تغیر کرده بود.....


خلاصه روز جمعه خیلی خوبی بود بعدظهر محمد رضا طبق معمول رفت به مادرش سر بزنه منم رفتم پیش بابام تو حیاط یکم قدم بزنم که محمد جواد هم سر رسید و شروع کرد به حرف زدن با من از درس وکارام پرسید منم نخواستم غرورم و خورد کنم و گفتم یه مدت مرخصی تحصیلی داشتم حالا امسال دوباره میخوام برم سراغ درسم از خودش و کاراش و زندگیش برام گفت اما من تو یه دنیای دیگه بودم بابا داشت جلوتر از ما میرفت که محمد برگشت بهم گفت از زندگیت راضی هستی ؟؟؟ نمیدوستم چی باید بگم هنوزم گیچ بودم دلم میخواست بگم تو همون ادمی بودی که قول خوشبختی و به من داده بود من دنبال عشق از تو بودم نه از کسی دیگه دلم میخواست همه عقده هام و رو سرش خالی کنم اما نشد نگاش کردم گفتم اره خیلی خوشبختم ...... بهم گفت خوشحالم که خوشی.....

من و پرستو هم خوبیم زندگی خوبی داریم ولی با اومدن نگین همه چیز بهترم شد ........ داشتم میرقتم تو خونه که صدام کرد وقتی برگشتم بهم یه چیز گفت از همون حرفای که شاید نشه هرگز فراموش کرد :

میدونی من کی خوشبخت بودم؟؟؟؟؟؟؟؟ همون روزای که با تو بودم همون روزا که احساس میکردم تو زنمی و قرار بود باهم ازدواج کنیم بهش گفتم اما خوشبختی خیلی کوتاهی بود ....

محمد بهم گفت من هنوزم تو همون رواز دارم زندگی میکنم .و هر لحظه یاد اون روزا ارومم میکنه......

وای این دقیقا همون کاریه که من میکردم یاد اون رواز .... اما بهش گفتم داری اشتباه میکنی نباید دیگه به من فکر کنی تو زن داری باید به اون فکر کنی ما اون روزا که باید تلاش میکردیم اینکارو نکردیم پس حالا هیچ فایده ای نداره ....

منم دیگه بهت فکر نمیکنم چون از زندگیم راضی هستم منو یادم و خاطراتم و هرچیزی که از من داری از یاد ببر. بذار اروم زندگی کنم نگو یادمی چون دیگه میدونم زندگی کردن برام سخت تر و سخت تر میشه.......................

وقتی اومدم تو خونه رفتم سمت اتاق وحید یکم گریه کردم و از دروغ های که گفتم هم خوشحال بودم هم ناراحت اما حداقل اینه که دیگه محمد به من فکر نمکینه و زندگیشو خراب نمیکنه .....

بگذریم دیگه بماند چی تو دلم میگذشت دیگه حوصله اتون و سر نمیبرم هی از حال و هوام براتون بگم...

فردای اون روز محمد جواد و پرستو رفتن اهواز خونه خاله....

منم شنبه رفتم دوباره بیمارستان امام خمینی برام کلیه ام پیش دکترم حالم بد نبود اما حدود 3 روز تو بیمارستان ورامین بستری بودم برای تحت مراقبت بودن برای کلیه هام....

کوچولوهام بد نیستن اما با این اوضاع مادرشون فکر نکنم خوب باشن آخه دکتر میگه با کمبود اکسیژن مواجعه هستن من که نمیدونم اونا چی میگن فقط امیدوارم خوب بشن وگرنه مجبور به سقطشون میشم بخاطر مشکل بیماری خودم پس برام دعا کنید که هرچی خدا صلاح میدونه بشه......

این چند روزم که نیومدم نت داشتم استراحت میکردم تو خونه نتم هم قط بود دیگه امروز درست شد و من اومدم اینجا......

محمد رضا بهتر شده هر از گاهی یه گیری میده اما من دیگه توجه نمیکنم و خودمو فعلا زدم به بیخیالی....

دوستون دارم همیشه و هر لحظه بیادتونم.......





تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390سـاعت 8:8 نويسنده ونــــــــــــــدا| |

سلامممممممممممممم بچه ها خوبین؟

دیروز رفتم دکتر باردار هستم اونم میدونید چی بدتر ازاون منو تو شوک قرار داد؟ من صاحب 2 فرزند دارم میشم ......

هنوزم مصلحت کار خدا رو نمیدونم خیلی فکر کردم که بخوام سقطشون کنم اما اصلا نمیتونم............

شاید بگم چند وقته منتظر حضور یه فرزند بودم نه اینکه بخواد بیاد و با وجودش زندگی منو گرم کنه نه دلم میخواست یه زندگی خوب براش درست کنم اما انگار خدا بهم 2تا فرزند داره میده اینقدر خوشحالم که خدا میدونه امروز از سونوگرافی اومدم خانوم دکتره بهم گفت عزیزم مژده خدا بهت 2 تا بچه داده باورم نمیشد فقط اشک میریختم....

تمام راه اشک میرختم میگفتم چرا الان چرا امروز باید تو بیای تو زندگی من روزی که من دیگه نمیخواستم زندگی کنم...

به فرزاد و محمد حسین قول دادم که میرم پیش یه وکیل برای طلاق اما دیگه نیمتونم میدونستم با اومدن این هدیه از طرف خدا تو زندگیم من نمیتونم از محمد جدا بشم...

امروز با محمد همه حرفامو زدم نمیدونم مثل همیشه گفت باشه ولی امیدوارم بهشون عمل کنه....

اصلا نمیتونم بنویسم کلی حرف داشتم بهتون بزنم اما انگار دستام توان نوشتن نداره منو ببخشید.

دارم میرم فردا شمال میخوام چند روزی برم یه حال و هوا عوض کنم آخه آخر هفته محمد جواد داره میاد خونه مامانم اینا نمیخوام ببینمش یاد خاطراتمون بیفتم... میخوام برم بابلسر همون جای که قدیم میرفتم البته اینبار تنها نیستم محمد رضا باهام میاد................

دوستون دارم بیادتونم هفته دیگه میام و نظراتتون و میخونم بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390سـاعت 18:26 نويسنده ونــــــــــــــدا| |

MiSs-A